خرید بک لینک
* سوار بی آرتی بودم. طبق معمول جایی برای نشستن نبود. بیرون رو نماشا میکردم؛ دوباره سر و کله موتور سوارهای گاردی پیدا شده.* خانومی که کنارم ایستاده بود دست دختر جوانی که جلوی ما روی صندلی نشسته بود رو گرفت. دختر بیصدا گریه میکرد و پیام گوشی رو میخوند.* رفت نزدیکش و بهش گفت میخوای بیای بغلم؟* چقدر حس قشنگی بود دیدن این همدلی. دختر توی بغل اون خانوم گریه کرد و وقتی سرش رو بلند کرد روی لبش لبخند بود* بهش گفتم بغل همیشه جواب میده. اشک هاشو پاک کرد و گفت آره واقعا...* از صحبتهایی که بین شون رد و بدل شد فهمیدم که اون خانوم روانشناس بود. و احتمالا یک روانشناس خیلی خوب...* کاش همه مون همینقدر مهربون باشیم...* کاش دلهای همه مون شاد باشه و لبهامون بخنده...** الان یادم اومد امروز توی مترو خانومی که کنارم نشسته بود بی مقدمه گفت خیلی اعصابم خورده مشکل بدی برام پیش اومده، دعا کن برام...** ایشالله همین امشب مشکلت حل بشه، حرفی بود که من بهش زدم و دیدن اون چشمها که برق میزد و لبهای خندونش چقدر لذت داشت...** وقتی پیاده شد به نیت حل شدن مشکلش یه دعای مخصوص از توی گوشی م خوندم براش*** هنوز اندک ایمانی دارم؛ خدایا هوای مردم مون رو بیشتر داشته باش

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 16:40

* نوشته بود:" نباید فراموش کنید موقعی که حالتون بد بود کی بودش که تا آخرین لحظه کنارتون بود،هواتون رو داشت،نگرانتون بود،کی بود که تا دلتون میگرفت خودش رو میرسوند بهتون،کی بود مواقعی که عصبانی بودید فقط سکوت میکرد و بهتون گوش میداد و غرغراتون رو تحمل میکرد،وقتایی که خودتون نبودید و از خود اصلی تون دور شده بودید براتون انرژی میفرستاد.اینارو نباید یادتون بره..."* اشک دوید به چشمام؛ خودم بودم ، جواب همه این سوالها خودم بودم و برای دلِ خودم، دلم سوخت ...

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 16:40

* چهاردهم دیماه ۱۴۰۱

* مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بویی دگر داشت...

* امروز حتی دیدن کیک های کوچولوی تولد هم قلبم رو فشرده میکنه

* جایی در قلبم درد میکنه و هیچوقت خوب نمیشه

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:26

* دیشب به گریه و خنده گذشت... * امروز به جاده و برف و مه، نهار خوردن توی ماشین و برف بازی... * فردا؟ ** هوامو داری خدا؟

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:26

*حالم دقیقا مثل این تعریف فروغ فرخزاده که میگه:
"هیچ چیز راحتم نمیکند.
نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام.
نمیدانم چه کار کنم..
بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمیدانم."

* هعی...

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:26

صفحه بندی